تبليغاتX
از همیشه تا همیشه

از همیشه تا همیشه


پنجره ها رو وا کن

زندگی رو صدا کن

تا که میاد نسیمی

منظره رو نگا کن

 

مخمل سبز گندم

عجب نمایی داره

دامن چین چین دشت

عجب گلایی داره

 

 Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

 

 

گلای یونجه زیباست

بنفشه و فریباست

دس بکشی به برگاش

حس می کنی که دیباست

 

Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

 

ببین خدا چه کرده

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 0:9  توسط محمد جلال  | 

 Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
پرده کعبه و متعلقات آن از زمان حضرت ابراهیم ( ع) تا کنون آن چنان قداستی داشته که تمام جزئیات آن مورد توجه دقیق مردم بوده است. هر ساله در روز عرفه پرده خانه خدا تعویض شده و پرده قبلی نیز به رؤسا و سران کشورهای اسلامی اهدا می شود
 
یکی از متعلقات کعبه که همواره مورد عنایت خاص مردم و حکومتها بوده پوشش یا همان "کسوة الکعبه" است. پرده کعبه در طول تاریخ شاهد تحولات بسیاری بوده و گاه دستمایه ای برای بهره برداریهای سیاسی و برخوردهای حاکمان و والیان نیز شده است.
 
ویژگیهای پرده خانه خدا
کارخانه ای که پوشش خانه خدا را تهیه می کند از بافتهای دستی و ماشینی همچنین افراد متخصص در این مورد خاص بهره می برد بر روی این پوشش آیات قرآن مجید با خط زیبا و به شکل جالبی با نخهای طلا و نقره بافته می شود به طوری که دهها کیلو طلا و نقره در ساخت آن استفاده می شود.



جنس آن از حریر طبیعی و خالص و به رنگ مشکی است. ارتفاع آن به 14 متر می رسد و نوار دور این پوشش که به عرض 95 سانتیمتر و طول 4500 سانتی متر است از 16 قطعه به شکل مربع از تزئینات اسلامی پوشیده شده است
.


بر روی این نوار آیات قرآنی نوشته شده است که در فواصل معین عبارات " یا حی یا قیوم" ، " یا رحمن یا رحیم" و " الحمدالله رب العالیمن" با رنگ طلایی که اطراف خانه خدا را در بر می گیرد، نوشته شده است
.



پوشش" در" کعبه نیز از حریری است به ارتفاع 5/ 6 متر و عرض 5/3 متر و بر روی آن آیات قرآنی و تزئینات اسلامی با طلا نقره پوشیده شده است
.


پرده خانه خدا از 5 قطعه تشکیل شده است که هر قسمت یک طرف کعبه را می پوشاند و قطعه پنجم هم در کعبه را در بر می گیرد؛ بطوریکه هنگام نصب وزن آن نزدیک به دو تن می رسد
.


این پرده با همکاری کارخانه های داخل و خارج عربستان تهیه می شود. پارچه حریر این پرده را هر سال یکی از کشورها هدیه می کند و پرده قبلی نیز به رؤسا و سران کشورهای اسلامی اهدا می شود
.


در کارخانه بافندگی و تهیه این پرده که حدود 8 ماه با دست و ماشین طول می کشد بیش از 200 بافنده ماهر و افراد شایسته و کارآمد فعالیت می کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 14:44  توسط محمد جلال  | 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در  همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه  به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد  ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من  روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 14:3  توسط محمد جلال  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 13:58  توسط محمد جلال  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 23:18  توسط محمد جلال  | 

نام نجات بخش
 
آغاز زندگي و حيات واقعي يك انسان حركتي است كه او را از تاريكي وجود كه همان گمراهي و غفلت از اصل خويش است، نجات داده و به سعادت و نيك بختي سوق دهد.
 
” وللهُ وَليَ الذينَ آمنوا يُخرجُهمُ مَن الّظلُماتِ اِلَي الّنوُرِ“
خدا يار اهل ايمان است آنان را از تاريكي‌هاي جهان بيرون آرد و به عالم نور برد.
(بقره- آيه 257)
 گاه ايمان در عمق لايه‌هاي دروني انسان نهفته شده و براي آشكار شدن آن نياز به حركتي به ظاهر ساده و پيش پا افتاده دارد كه همين حركات به ظاهركوچك از سوي بالا از اهميتي به سزا و فوق العاده برخوردار مي‌شود. شايد بتوان گفت كه يكي از برجسته‌ترين حركات كه موجب نجات انسان از تاريكي و هدايت او به سمت نور الهي مي‌باشد, نگه داشتن حرمت نام خداوند و اعتلاي نام اوست كه اين حرمت و اعتلا مي‌تواند در ابعاد مختلفي خود را نشان دهد كه ميزان و ارزش آن را كسي جز صاحب نام نمي‌تواند تعيين كند.
حكايت بشربن حارث بيانگراين موضوع است كه يك عمل ساده ولي زيبا تا چه حد مي‌تواند حائز اهميت باشد و انسان را از پليدترين پليدي‌ها نجات دهد.
گفته شده كه روزي، بشر بن حارث، مست از راهي مي‌گذشت, كاغذي را در راه افتاده ديد كه روي آن ” بسم الله الرحمن الرحيم“ نوشته شده بود. آن را برداشت و قدري عطر خريد و كاغذ را معطر كرد. بوسيد و با احترام تمام در جاي امني قرار داد. آن شب يكي از بزرگان خواب ديد كه به او دستور‌ مي‌دهند, نزد بشر برو و بگو: ” نام ما را عطر آگين كردي, ما نيز از اين پس نام تو را از آلودگي پاك مي‌داريم, در دنيا و آخرت.“ 
او كه چون بشر را مي‌شناخت و مي‌دانست كه مردي شراب خوار و فاسق است به آن خواب اعتنا نكرد, تا بار سوم. چون صبح شد از جاي برخواست و از احوال او جويا شد، گفتند: به مجلس شراب رفته است. پس به در شراب خانه رفت او مست بود. گفت: ” بشر را بگوييد پيامي براي او دارم.“
بشر گفته بود: ” از وي بپرسيد از چه كس پيام دارد؟“
گفت: ” از خداي عزوّجل“ بشر گريان شد و سراسيمه پيش آمد و گفت: ” او از من خشمگين است؟“
گفت: ” نه“ پس گفت: ” قدري صبر كن تا با ياران بدرود گويم.“ نزد ياران رفت و گفت: ” اي ياران! ما را خواسته‌اند, رفتيم و شما را بدرود مي‌گويم و هرگز از اين پس ما را در اين جا نخواهيد يافت.“
پس شوريده و سراپا برهنه بيرون آمد و توبه كرد و زهد و تقوي پيشه كرد.
 
منبع: تذكره الاوليا
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 22:17  توسط محمد جلال  | 

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 21:34  توسط محمد جلال  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 6:3  توسط محمد جلال  | 

در تکاپو .......

تا بهتر از آن باشیم که هستیم

بهتر از این شیوه ای برای زیستن نیست.

                                                     سقراط

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 0:44  توسط محمد جلال  | 

 

http://identify.whatbird.com/img/4/3390/image.aspx
باله هایت را کجا گذاشتی؟
 
پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."
 
پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."
 
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
 
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
 
پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "
 
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
 
آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟"
 
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
 
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 0:25  توسط محمد جلال  | 

آن گاه که زندگی هم چون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که درشرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 1:13  توسط محمد جلال  | 

جهان
 نوشته: دكتر حسين الهي قمشه اي
 
 
جهان آكنده از زيباييست
 
از زمين ِ زير پاي
تا آسمان ِ بالاي سر
 
 
و از ابر و موج
تا كاغذ ِ ابر و باد
 
 
و از بيرنگي‌ ِ عشق
تا نقوش رنگارنگ شمشيرهاي دمشق
 
 
از تقارن ِ مهيب ِ شير
تا لطافت ِ نگاه ِ آهو
 
 
از افسون ِ نظم
تا نظام ِ بي نظمي
 
 
از رياضيات
كه شانه ي زلف پريشان ِ عالم است
 
 
تا نسيم ِ شعر
كه بيد مجنون ِ دل را پريشان مي كند
  
 
 
كه نامش ”هو“ست
همه ي كائنات سرودخوان
كه هو، هو
و آدميان ِ فاخته ساز
كه كو، كو؟
 
 
 
 
 
زيبايي حقيقت است
و حقيقت زيبايي است
و هر دو عين وجودند
و هر سه عين عشقند
و هر چهار همان شادي مطلقند
و هر پنج همان دل آدميست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 0:29  توسط محمد جلال  | 

عشق خیره دریکدیگرنگریستن نیست ،عشق نگاه بر جهتی یگانه دوختن است.

 

                                                                                              اگزوپری
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 23:58  توسط محمد جلال  | 

پرسند الهی کیستیِ؟ من عاشقی بی حوصله
                آواره ای بی خانمان، دیوانه ای بی سلسله
                                             (حکیم الهی قمشه ای)
 
پروانه ای پر سوخته، شمع ِ وفا افروخته،
               زهر ِ صفا آموخته، عشق و جنون و  ولوله
خندیم ما دیوانگان، بر قصر و کاخ ِ خاکیان
              آن سان که می خندد فلک بر آشیان ِ چلچله
                                             (حکیم الهی  قمشه ای)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 16:37  توسط محمد جلال  | 

 

                         

    تنها شغل عالم عاشقیست

   عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده.

   در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم.

   یه حکیم انگلیسی در کتابی بنام  Nursling of Eternity میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن!

   حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 16:30  توسط محمد جلال  | 

 

 

متانت و شکوه بی پیرایه ی گل رز را با بی قراری ها و بحران های زندگی خود مقایسه کنید.

گل رز از موهبتی برخورد دار است که شما فاقد آن هستید ;او از زندگی خود راضی و خرسند است . تولد گل مانند تولد شما با برنامه صورت نمی گیرد که از آن ناراضی باشد ،بنابر این کوچکترین انگیزه ای ندارد که در ظاهر از آن چه هست بهتر شود ، به این دلیل از فیض و برکت ساده ای برخورد دار است و فاقد ناسازگاری درونی می باشد . در میان انسان ها فقط کودکان و اهل تصوف از این موهبت برخورددارند.

                                                                        آنتونی دیملو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 1:3  توسط محمد جلال  | 

در موجی از عشق روزی خواهی آمد

به لطافت شبنم ،به ظرافت باران

گرمای آفتاب بر تن تو،

لرزش نسیم پگاه در صدایت .

و تو چون گلی صحرایی خواهی بود

با بازوان ظریف و پر احساس

و سر و گردنی که هیچ مجسمه ندارد

و نغمه ای که شانه و گردنت سر می دهد.

چهره تو در گذار و گذر حالت ها

چون آسمان بهاری

در آمدو شد ابر و آفتاب

اما شاید نیایی ای دختر رویاها

و ما بگذریم آن گونه که دنیا.

                                 امید و خاطره را

                                                  از نگاهی به نگاه دیگر بسپاریم .

                                                                           کارل سند برگ

                         

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 0:21  توسط محمد جلال  | 

مادر بزرگ
 
اون مثل فرشته ها بود
چشمۀ عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش
آیت پاک خدا بود
قصه هاش قصۀ بودن
قصۀ خاطره ها بود
قلب پاک و روشن او
جلوۀ آینه ها بود
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
یادمه از لب تو چه ها شنیدم
قصه ها به پاکی دریا شنیدم
چشم تو خورشید آسمون من بود
دل تو گرمی آشیون من بود
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
موهای سپید و نازت
مثل بخت من پر از خواب
خنده روی لب نازنین تو
خندۀ مهتاب
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 0:20  توسط محمد جلال  | 

ديگه خيلي ديره
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم  چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود  واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 14:8  توسط محمد جلال  | 

HydroForum® Group
 
اگر كسي را دوست داري؟
 
شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

 

دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت

 

دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر

 نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

 

دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا

 اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

 

دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش

 اعلاميه بدهكار بفرست

 

دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در

 عدد صفر ضربش كن

 

 

دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگ

ر نه بهتر است كه ديليت اش كني

 

دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد

 

دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

 

دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

 

دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

 

دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين

 كار را مرتب تكرار كن.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 1:41  توسط محمد جلال  | 

مرد جواني در ارزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود
كشاورز گفت برو در ان قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را ازاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد.
مرد قبول كرد.در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...

 اما.........گاو دم نداشت!!!!


زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به انها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 1:20  توسط محمد جلال  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 0:32  توسط محمد جلال  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 1:6  توسط محمد جلال  | 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد        حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 0:41  توسط محمد جلال  | 


سعی کن چون درخت های کهن ریشه در عمق خاک داشته باشی تا اگر شاخه ای ازتو شکست
 
شکسته نشوی.

باید همواره ریشه در امید و ایمان داشت تا در هر فصلی از نو رویید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 15:42  توسط محمد جلال  | 

یه لحظه گوش کن و دنبال تصویر نگرد  !!

تا حالا سوار دوچرخه شدی ؟؟!!

زندگی مثل یه دوچرخه میمونه که دو تا چرخ داره!!

چرخ عقبی چرخ زمینه و چرخ جلویی چرخ آسمونه!!

وقتی دوچرخت داره حرکت میکنه اگه یه لحظه غافل بشی و پا نزنی تعادل دوچرخت به هم

 می خوره و روی زمین می افتی.

ولی هرگز برای گردوندن چرخ جلو لازم نیست که پا بزنی.

  با پا زدن وتلاش برای گردوندن چرخ زمین که چرخ عقبیه چرخ آسمون رو نیز به جنبش در

میاد.

آری حتی اگه با دوچرخت حرکت دایره ای انجام می دی  برای اینکه تعا دلت رو از دست ندی

باید پا بزنی.

آره بابا راست میگن که از تو حرکت از خدا ..................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 15:36  توسط محمد جلال  | 

دیگر مرا به معجزه دعوت نمی کنی
با من ز درد حادثه صحبت نمی کنی
دیریست پشت پنجره ماندم که رد شوی
اما تو مدتی ست اجابت نمی کنی
قولی که داده ای به من از یاد برده ای
گفتی ز باغ پنجره هجرت نمی کنی
بیمار عشق توست پرستوی روح من
 از این مریض خسته عیادت نمی کنی
 باشد برو ولی همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هیچ خرج صداقت نمی کنی
یکبار از مسیر نگاهم عبور کن
آنقدر دور گشته که فرصت نمیکنی
 گل های باغ خاطره در حال مردنند 
 به یاس های تشنه محبت نمی کنی
رفتی بدون آنکه خداحافظی کنی
 دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی
امروز سیب سرخ رفاقت دلش گرفت
این سیب را برای چه قسمت نمی کنی
یعنی من از مقابل چشم تو رفته ام
 این کلبه را دوباره مرمت نمی کنی
زیبا قرارمان همه جا هر زمان که شد 
 گرچه تو هیچ وقت رعایت نمی کنی


 

Choose the right car based on your needs. Check out Yahoo! Autos new Car Finder tool.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 0:46  توسط محمد جلال  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 20:39  توسط محمد جلال  | 

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!* گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. * خنده كرد و دل ز دستانم ربود *تا به خود باز آمدم او رفته بود *دل ز دستش روي خاك افتاده بود *جاي پايش روي دل جا مانده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 18:8  توسط محمد جلال  | 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟گفت :جایی که میری مردمی داره که

 می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم .تو تنهانیستی. در کوله بارت عشق میزارم

که بگذری ،قلب میزارم که جابدی،اشک میدم که همراهیت کنه ،ومرگ که بدونی بر میگردی

پیشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/12ساعت 21:46  توسط محمد جلال  |